رشد و تحول کودک از تولد تا ۵ سالگی

از دیدگاه استنلی گرین ‌اسپن، متخصص علوم رفتاری

رشد و تحول کودک از تولد تا ۵ سالگی

دکتر محمود دهقانی، روانشناس بالینی و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران
تاریخ انتشار: ۲۳ مهر ۱۳۹۶ - ۱۸:۳۵

رشد و تحول کودک از تولد تا ۵ سالگی

 رشد به تغییرات ذهنی، جسمی و روانی گفته می‌شود که از لحظه تشکیل جنین تا مرگ ادامه دارد. رشد و تحول حرکتی مستمر و پیوسته با ماهیتی پیچیده و چند جهتی و دارای مراحل مختلف است. ساختار وجودی انسان درگذر از این مراحل شکل می‌گیرد و در ابعاد زیستی، شناختی، عاطفی و اجتماعی تکامل می‌یابد. دکتر استنلی گرین‌اسپن، یکی از شناخته‌شده‌ترین افرادی است که درزمینهٔ مراحل رشد کودک مطالعه و پژوهش نموده است. در ادامه با مراحل رشد و تحول کودک از دیدگاه او آشنا می‌شویم.

 

مرحله اول: آرام بودن، توجه و علاقه به دنیا

در چند ماه اول زندگی، نوزادان یاد می‌گیرند که هیجانات را از حواس درونی خود به جهان بیرونی انتقال دهند، برای انجام این کار، آن‌ها باید بخواهند به جهان بیرون از خودشان نگاه کنند یا گوش فرا دهند تا بتوانند به آن توجه کنند. مراقبان توجه کودک را با لمس کردن­های ملایم، صداهای لطیف، لبخندهای چشمگیر و چشمانی بیانگر (تمام چیزهایی که برای کودک شیرخوار ازلحاظ هیجانی لذت‌بخش است) جلب می‌کنند. این فرایند بلافاصله بعد از تولد شروع می‌شود. نوزادانِ چندروزه، به‌صورت هیجانی به حواس واکنش نشان می‌دهند، برای مثال آن‌ها صدا یا بوی مادر را به تمام صداها و عطرها ترجیح می‌دهند یا مایعات شیرین را قوی­تر از مایعات دیگر می‌مکند. پاسخ‌های هیجانی ایجادشده به‌وسیله حواس مختلف، شیرخواران را برای متمایز کردن این حواس تشویق می‌کند. وقتی شیرخواران تمام حواسشان را برای درک دنیای اطراف و پیدا کردن الگوها بکار می‌گیرند، مثل تفاوت بین صداهای مادر و پدر، هوش در حال شکل‌گیری است، یا به زبان دانیل استرن، حس «خود» اولیه نوزاد در حال شکل‌گیری می‌باشد، نوزادن در ابتدای تولد فاقد یکپارچگی حسی هستند و احساس‌ها همچون رگباری‌هایی از داده‌های خام و نامنسجم بر نوزاد عارض می‌گردند. وینیکات بر این باور است که در این مرحله هنوز تمایزی بین «خود» و «دیگری» وجود ندارد و به همین دلیل فقدان «دیگری» هم برای نوزاد معنایی ندارد. زمان و مکان فاقد معنای واقعی است، چون زمان و مکان برای نوزاد، در فقدان یک «خود» متمایز معنایی ندارد.

«تمرکز» در این مرحله همان چیزی است که به آن «توجه اشتراکی» گفته می‌شود. برای یادگیری و تعامل اجتماعی، کودکان باید بتوانند تمرکز کنند، آرام باشند و فعالانه اطلاعات را از تجاربشان با دیگران، از حواس بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه، چشایی و طریقه­ای که حرکت می­کنند، درونی کنند.

 

مرحله دوم: عشق، درگیری و ارتباط

با مراقبت صمیمانه، کودکان به‌طور پیش‌رونده‌ای روی افراد خاصی سرمایه‌گذاری بیشتری می­کنند و به آن‌ها علاقه بیشتری نشان می­دهند. نوزادان از هفته‌های اول تولد، تمیز مراقبان اولیه را از دیگران آغاز می­کنند. آن‌ها تا 2 الی 5 ماهگی، علاقه­مندی خود را با لبخندها، خوشحالی و غان و غون کردن بیان می‌کنند. وقتی شیرخواران به مراقب اولیه خود به‌عنوان فرد خاصی که برای آن‌ها لذت و گاهی ناراحتی به همراه دارد، علاقه­مند می­شوند، نه‌تنها تعامل­های هیجانی شروع به شکل­گیری می­کنند بلکه سطح جدیدی از توانمندی­های ذهنی نیز به دست آمده است. اکنون آن‌ها یاد گرفته­اند که بین لذت­ از تعامل با دنیای انسانی­ و اشیاء بی­جان موردعلاقه، تمایز قائل شوند. لذتی که کودکان از مراقبان خود دریافت می­کنند، آن‌ها را در رمزگشایی الگوهای موجود در صدا و تظاهرات چهره­ای مراقبان که منعکس‌کننده احساسات و تعاملات آن‌ها است، توانمند می­کند؛ بنابراین آن‌ها یادگیری نحوه بازشناسی الگوها و سازمان‌دهی ادراک­ها در طبقه­های معنادار را آغاز می­کنند.

وقتی درباره درگیر شدن و ارتباط برقرار کردن صحبت می‌کنیم، منظورمان این است که این کار از صمیم قلب انجام شود- همان‌طور که همه والدین می‌خواهند کودکانشان متوجه آن‌ها باشند و با آن‌ها ارتباط داشته باشند. منظور این است که کودک دوست داشته باشد بخشی از یک رابطه باشد. دانیل استرن این دوره زمانی را مرحله شکل‌گیری هسته «خود» نوزاد می‌داند، در این مرحله یکپارچگی حسی و رشد شناختی به شکل‌گیری بازنمایی‌های اولیه از خود و دیگری منتهی می‌شود. کودک اکنون به‌طور نسبی قادر به تمایز خود از دیگری است و در انتهای این مرحله ارتباط مبتنی بر ایما، اشاره و ژست‌ها، قویاً در حال رشد می‌باشد.

 

مرحله سوم: قصدمندی و ارتباط دوطرفه

کودکان از حدود ماه ششم، هیجانات خود را به ایما و اشاراتی برای ارتباط تبدیل می­کنند. در راستای چنین هدفی، مراقبان باید ایما و اشارات کودکان را بفهمند و به آن پاسخ دهند، همچنین کودکان را برای درک و پاسخ به ایما و اشارات خود به چالش بکشند. از طریق این تبادلات، کودکان در علامت­دهی هیجانی متقابل یا ارتباط دوطرفه درگیر می­شوند. برای مثال کودک به مادرش لبخند می‌زند و متعاقباً لبخند دریافت می‌کند، پس دوباره می­خندد. این همان چیزی است که به آن چرخه تعامل گفته می‌شود. لبخند کودک هدفمند می‌شود: او می‌خندد تا در عوض لبخندی دریافت کند. بیانات چهره‌ای، کلامی­سازی و ژست‌های متفاوت، بخشی از این علامت‌دهی می‌شوند.

کودکی که بر این مهارت اساسی تسلط یافته است یا دارد توانایی آن را کسب می­کند، می‌تواند بدون کلمات ارتباط برقرار کند و به طریقه­ای ابتدایی آنچه می­خواهد را به والدینش بفهماند. کودکی که می­تواند نیازهایش را نشان بدهد در مقایسه با کودکی که توانایی کمتری در این زمینه دارد، به‌ندرت نیاز دارد ناکامی‌اش را از طریق فریاد زدن، جیغ زدن و گریه کردن نشان می­دهد (پرخاشگری و تکانشگری پراکنده- مثلاً بجای اشاره کردن به اسباب­بازی آن را می­قاپد- راه­هایی هستند که از طریق آن‌ها کودک تلاش می­کند تا به نیازهای خود بدون پی بردن به آن‌ها دست یابد).

در همین مرحله از ارتباط اشتراکی، منطق و حس واقعیت شروع به شکل­گیری می­کند. تا هشت‌ماهگی، کودکی که به‌طور طبیعی رشد کرده است، می­تواند در تعامل­های علی و منطقی زیادی مشارکت کند. کودکان به‌تدریج از این آموزه­های جدید برای ادراک جهان فضایی و سپس برنامه‌ریزی فعالیت­ها، استفاده می‌کنند. چشمان کودک جغجغه‌­ای را که روی زمین افتاده­ است، دنبال می‌کند یا به دست پدر که جغجغه را پنهان کرده است نگاه می­کند و آن را لمس می­کند. این حس علیت، آغاز حس واقعیت است که مبتنی بر متمایز کردن اعمال دیگران از اعمال خودمان است: یک «من» وجود دارد که کاری را برای یک «غیر من» انجام می­دهد. «هشیاری» (Consciousness) نیز در این مرحله در حالی شکل‌گیری است به­گونه­ای که کودکان اراده و ادراک هدف را تجربه می‌کنند. دانیل استرن این مرحله را شکل‌گیری «خود ذهنی» نوزاد می‌نامد، یعنی زمانی که تمایز بین ذهنیت خود و دیگری شروع به رشد می‌کند.

 

مرحله چهارم: حل مسئله اجتماعی شدن، تنظیم خلق، شکل‌گیری درک خود

کودکان بین نه تا هجده‌ماهگی گام‌های مهمی برمی‌دارند. در این مرحله، آن‌ها ارتباط دوطرفه برقرار می­کنند و از آن برای حل مشکلاتشان استفاده می‌کنند. یاد می‌گیرند دست مادر را بگیرند، به او اشاره کنند تا در حیاط را باز کند و بعد به تاب اشاره کنند و نشان بدهند که دلشان می­خواهد تاب‌بازی کنند. در ضمن مادر به هر یک از اشارات و صداهای کودک پاسخ می­دهد و هر بار یک چرخه ارتباطی را گسترش می‌دهد. حل مسئله اجتماعی در این مرحله پدیدار می‌شود: کودکان از الگوهای سه یا چهار مرحله­ای برای دستیابی به نتیجه دلخواه استفاده می‌کنند. سپس این مرحله منجر به قرار دادن کلمات در کنار هم به صورت یک جمله و تفکر علمی و ریاضی می­شود. تمام این پیشرفت‌ها بر اساس تعاملات هیجانی که به‌طور مداوم پیچیده­تر می­شوند، ساخته شده است و به سطوح بالاتر هوش منجر می‌شوند. دانیل استرن این مرحله و مرحله بعدی را تحت عنوان خود کلامی ذکر می‌کند. در ادامه هر یک از این دستاوردهای جدید را به ترتیب بررسی می‌کنیم:

حل مسئله اجتماعی اشتراکی: کودکانی که دست والدین را برای جستجوی اسباب‌بازی می‌گیرند، عناصر چندگانه یک الگو را می‌فهمند. این عناصر نیازها و تمایلات هیجانی آن‌ها، الگوهای عملِ برداشتن اسباب‌بازی، جنبه‌های دیداری-فضایی رفتن به قفسه بالایی که اسباب‌بازی در آن قرار گرفته است، الگوی صوتی در جلب‌توجه والد (ناله و زاری طاقت‌فرسا) و الگوهای اجتماعی در همکاری با والدین برای رسیدن به هدف را در بر می­گیرد. بازشناسی الگوها و مشاهده نحوه­ای که بعضی عناصر با یکدیگر سازگار می­شوند، حتی قبل از رشد عمده زبان یاد گرفته می‌شود. مذاکرات گسترده یا بازی با دیگران باعث می‌شود، کودک جهان را در الگوهای یکپارچه بزرگ‌تر تجربه کند. کودکی که منزوی است یا تعامل با دیگران برای او دشوار است، نمی­تواند بازشناسی دامنه وسیعی از الگوها را تجربه کند یا به‌طور کامل یاد بگیرد.

  • تنظیم خلق و رفتار: در تبادلات محبت و کشمکش با مراقبان، کودکان نوپا یاد می‌گیرند که هیجانات شدید خود مانند ترس و خشم را مهار کنند. در مورد یک کودک خردسال، خشم، انفجاری است و غمگینی، به نظر فراگیر می‌آید. در مرحله چهار، کودکان یاد می­گیرند احساسات شدید را از طریق علامت‌دهی هیجانی یا مذاکره با مراقب تعدیل کنند. زمانی که کودکان بتوانند علائم هیجانی ‌سریع را با مراقبان خود تبادل کنند، می‌توانند احساس خود را، قبل از آنکه خیلی شدید شود با علامت بیان کنند. اگر در انتظار برای غذا آزرده شده­اند، می­توانند به غذا اشاره کنند یا صداهایی تولید کنند که نشان دهد آزرده شده­اند. یک مادر حساس ممکن است سریعاً واکنشی نشان دهد تا به کودک بفهماند که او را درک کرده است یا غذا را سریع­تر بیاورد یا اینکه به او نشان دهد لازم است یک دقیقه صبر کند. مادر هر پاسخی بدهد، کودک یک علامت هیجانی فوری را دریافت می­کند. به‌این‌ترتیب کودک می­تواند با علامت­­های بیشتر و تعدیل بیشتر احساس خود، با مادر مذاکره کند. احساسات متفاوت از لذت تا غمگینی و خشم، می­توانند بخشی از تبادلات کاملاً سازش یافته با مراقبان بزرگسال صبور بشوند.

ممکن است کودکان به دلایل گوناگون، این تجربه مورد نیاز را کسب نکنند. ممکن است مشکلات حرکتی داشته باشند و نتوانند به‌خوبی از علامت‌دهی یا ایماواشاره استفاده کنند یا مشکلاتی در ادراک اظهارات صوتی یا چهره­ای مراقبان خود داشته باشند یا شاید مراقبانی دارند که به آن‌ها علائم متقابل نشان نمی­دهند یا بیشتر مداخله­کننده و مزاحم هستند. گاهی چنین عواملی باعث ایجاد نواقصی در سیستم تعاملی کاملاً متناسب با کودک می­­شود. وقتی کودکان نمی‌توانند احساسات خود را به‌اندازه‌ای واضح بیان کنند که پاسخی را برانگیزاند یا به دلایلی دیگر پاسخی دریافت نکنند، ممکن است تسلیم‌شده و در خود فروروند یا ممکن است هیجان­ها و رفتارشان شدیدتر شود، آن‌ها ممکن است خودشان را گاز بگیرند یا خود را به جایی بکوبند. در این موارد اخیر، والدین اغلب برای «پرخاشگری» کودک درخواست کمک می­کنند (گاهی در قالب درمان دارویی)، اما با مقداری آموزش والدین می‌توانند به کودک کمک کنند که آنچه را نیاز دارد بیان کند، علامت‌دهی او را تعبیر کنند و به‌صورت باثبات و به‌آرامی پاسخ دهند، به‌این‌ترتیب کودک اغلب می­تواند طی چند ماه به‌خوبی سازگار بشود؛ اما بدون چنین کمک­هایی از جانب مراقبان، ممکن است کودک -در چنگ هیجانات قوی- حتی پرخاشگرتر و تکانشی­تر بشود یا منزوی و افسرده گردد.

  • شکل‌گیری نخستین حس خود: وقتی کودکان نوپا از جزایر رفتار تعمدی به‌طرف الگوهای کلی تبادلات حل مسئله چندگانه می‌روند، این تبادلات قسمتی از تعریف «خود» آن‌ها می‌شود. یک کودک نوپا، دیگر فقط یک یا دو احساس خود را بیان نمی‌کند و یک پاسخ از مراقب نمی­گیرد بلکه این تعامل شامل تعداد زیادی از خواسته­ها و احساسات می­باشد. ضمن اینکه کودک نوپا الگوها را درک می­کند -امیال و احساسات خود، پاسخ‌های مراقب، اعمال و احساسات بعدی خود و به همین ترتیب ادامه دارد. بیشتر اوقات، این الگوهای مختلف به‌عنوان یک «من» و یک «تو» شناسایی می‌شوند. احساس یکپارچه از خود در تعامل با احساس یکپارچه از دیگری پدیدار می­شود. به‌عبارت‌دیگر، «من» شاد و «من» خشمگین، اکنون به‌عنوان بخش­هایی از یک فرد دیده می‌شوند. مثل «مادر خوب» و «مادر عصبانی».

همچنین، کودکان در این مرحله یاد می‌گیرند که دنیای فیزیکی چگونه کار می­کند: چرخاندن یک دسته باعث بیرون آمدن یک دلقک از داخل آن می­شود یا کشیدن یک وسیله صدای بلندی ایجاد می­کند. دیدن جهان در قالب الگوها، فهم ما از چگونگی عملکرد آن را افزایش می‌دهد و به انتظارات و تسلط بر آن می‌انجامد. کودکان از این توانایی برای متمایز کردن بسیاری از الگوها در اظهارات هیجانی دیگران، آن‌هایی که به معنی امنیت و آسایش است از آن‌هایی که به معنای خطر است، استفاده می­کنند. آن‌ها می‌توانند تأیید را از رد و پذیرش را از طرد متمایز کنند. کودکان از این آگاهی برای پاسخ‌دهی متفاوت به افراد بر اساس وضعیت هیجانی آن‌ها استفاده می‌کنند. توانایی کشف تبادلات انسان و به دست آوردن سرنخ‌های هیجانی قبل از تبادل کلمات، فراحسی (Super sense)است که اغلب سریع‌تر از آگاهی هوشیار ما عمل می­کند. در حقیقت این توانایی اساس زندگی اجتماعی ما را تشکیل می­دهد.

 

مرحله 5: خلق نمادها و استفاده از کلمات و عقاید:

تا یک و نیم سالگی، مهارت‌های حرکتی کودکان تا جایی رشد یافته است که بتوانند عضلات دهان و تارهای صوتی خود را تنظیم کنند و توانایی­های ذهنی آن‌ها نیز تا حدی پیشرفت کرده است که شروع به استفاده از زبان برای ابراز خودشان می‌کنند.

برای فهم و استفاده از کلمات و زبان، کودکان باید ابتدا بتوانند بر علامت­دهی هیجانی پیچیده که امکان جدا کردن اعمال از ادراکات را به آن‌ها می‌دهد و تصاویر را در ذهن آن‌ها نگه می‌دارد، تسلط یابند. برای معنا دادن به این تصاویر باید بتوانند آن‌ها را به هیجان‌هایشان ارتباط دهند و به این وسیله نمادها و عقاید را ایجاد کنند. به‌این‌ترتیب، زبان شکل می­گیرد زیرا تصاویر از طریق تعداد زیادی از تبادلات و تجارب مرتبط هیجانی معنا پیدا می­کنند. برای مثال، یک کودک هجده‌ماهه که هجوم احساسات را نسبت به مادرش تجربه می­کند، در مراحل اولیه­تر ممکن است مادر را محکم بغل کند تا احساسش را نشان بدهد درحالی‌که در این مرحله کودک می­تواند از نمادها برای بیان احساساتش استفاده کند، مثلاً به مادر بگوید «دوستت دارم». همچنین می­تواند آزرده شدن و فریاد زدن را با گفتن «من عصبانی» نشان بدهد.

استفاده کارکردی از اندیشه­ها و نمادها در بازی تخیلی دیده می‌شود. در این مرحله، کودکان از بازی وانمودی برای نمادسازی از رویدادهای واقعی و تصوری، مانند مهمانی عصرانه یا حمله هیولاها استفاده می­کنند. اکنون آن‌ها از نمادها برای دست‌کاری اندیشه­ها در ذهنشان، بدون اینکه درواقع فعالیتی انجام بدهند، استفاده می­کنند. این­ کار به آن‌ها اجازه می­دهد تا در استدلال، تفکر و حل مسئله به انعطاف‌پذیری جدیدی دست یابند. در انتهای این مرحله نسبت به آغاز آن، زبان و استفاده از نمادها، در اثر عبور از سطوحی که در پی­ می­آیند، پیچیده­تر می‌شود:

  • کلمات و فعالیت­ها باهم برای بیان عقاید استفاده می­شوند.
  • کلمات احساسات جسمانی را نشان می­دهند: «دلم درد می‌کنه.»
  • کلمات به‌جای فعالیت­ها مورد استفاده قرار می­گیرند و تمایلات را بیان می­کنند: «می­زنمت».
  • کلمات عقاید مبتنی بر احساس­های کلی را بیان می­کنند: «ازت متنفرم». احساسات به‌طورکلی دوقطبی شده­اند (که همه خوب یا همه بد است).
  • کلمات، آنچه درون فرد در جریان است را نشان می­دهند که در نظر گرفتن بسیاری از فعالیت­های مناسب را امکان­پذیر می­کند: «من گرسنه­ام، چی بخوریم؟»
  • کلمات برای بیان احساسات مختلفی که لزوماً با فعالیت­ها ارتباطی ندارند نیز مورداستفاده قرار می­گیرند: «من کمی تنها هستم» یا «من دارم ناامید می­شوم».

تفکر نمادین که منجر به رشد زبان می­شود، به سطوح بالاتری از توانایی­های ذهنی در بسیاری از حوزه­ها نیز می­انجامد که شامل: زمینه­های دیداری-فضایی و توانایی برنامه­ریزی برای فعالیت­هایی که در جهت اهداف نمادین هستند، می­شود؛ بنابراین پی بردن به اینکه چرا کودکانِ مبتلا به یک نقص بیولوژیکی مرتبط با پیوند دادن نیازها و هیجان­ها به کلمات و فعالیت­ها در عبور از این مراحل مشکل دارند، آسان می­شود.

 

مرحله شش: تفکر هیجانی، منطق و درک واقعیت

در حدود دو و نیم سالگی، کودکان توانایی فزاینده­ای در پیوند دادن منطقی نمادها به یکدیگر نشان می­دهند که تفکر و استنباط را ممکن می­سازد. کودکی که می‌پرسید «مادر، ماشین کجا؟» یا در جواب والدی که می‌پرسد «ماشین کجاست» می­گفت «آنجاست!» الان، وقتی از او می­پرسد، «عزیزم، چرا ماشین اسباب‌بازی می‌خواهی؟»، کودکی که می‌تواند اندیشه­هایش را به‌طور منطقی به هم پیوند دهد، می­تواند پاسخ ‌دهد، «بازی». این کودک دو ایده را به هم پیوند می­دهد- ایده شما «چرا؟» و ایده خودش «بازی». کودکان در این مرحله یاد می‌گیرند که چگونه یک رویداد منجر به رویداد دیگری می­شود («باد می‌وزد و خانه کاغذی را با خود می­برد»)، چگونه اندیشه­ها در طول زمان مؤثر واقع می­شوند («من الان حالم خوبه، بعداً برای درمان اقدام می­کنم»). چگونه اندیشه­ها برای فضا مؤثر واقع می­شوند («مامان اینجا نیست اما نزدیکه»). اندیشه­ها می­توانند به توضیح هیجان­ها نیز کمک کنند («من خوشحالم چون یک اسباب‌بازی گرفته‌ام») و دانش حاصل از جهان را سازمان‌دهی کنند.

توانایی برقراری ارتباط بین ایده خود و دیگران به‌طور منطقی، اساس فهم جدیدی از واقعیت است. اکنون کودکان بین تجارب درونی و تجارب بیرونی خود پیوندی ایجاد می­کنند و آن‌ها این دو مقوله- که شامل تجارب ذهنی و عینی است- را متمایز می­کنند. سرمایه‌گذاری هیجانی در روابط، کودکان را برای تفاوت قائل شدن بین دنیای درونی و خیال­پردازی­هایشان با عقاید و رفتار واقعی دیگران، توانمند می­کند. تفکر منطقی به مهارت‌های جدیدی مثل مناظره، ریاضی و استدلال علمی منجر می­شود. اکنون کودکان می‌تواند چیزهایی مانند بازی جدید و بازی با قواعد را ابداع کنند. در مسیر رشدی معمولی، کودک در سن چهار یا پنج‌سالگی بر این شش مرحله اولیه تسلط پیدا می‌کند و این­ها شالوده مراحل بعدی رشد را فراهم می­کنند.

 

 

اگر سئوالی در این زمینه هست یا نیاز به کمک دارید، کارشناسان «به‌اندیشان» در خدمت شما هستند؛ با ما تماس بگیرید. 

مطالب مرتبط


دیدگاه کاربران

برای ثبت دیدگاه وارد وب سایت ما شوید.