روان‌ پزشکی رهایی‌بخش

دکتر محمد امین قانعی‌راد، رییس سابق انجمن جامعه‌شناسی ایران

روان‌ پزشکی رهایی‌بخش

تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ - ۸:۴۸

روان‌ پزشکی رهایی‌بخش

علم و دانش باید نقش رهایی بخشی داشته باشد. اما متاسفانه امروزه در کشور ما به جای اصول حرفه‌ای، اصول بازار بر آن‌ها به ویژه پزشکی حاکم شده است.

یکی از فقدان‌هایی که در جامعه‌ی ما وجود دارد از یک طرف فقدان گفتگو در درون خود رشته‌های علمی است که با همدیگر تعامل و گفتگوی زیادی ندارند. از طرف دیگر گفتگویی است که می‌تواند مابین رشته ها صورت بگیرد و کمک کند که نگاه میان رشته‌ای و چند رشته‌ای گسترش پیدا بکند.

در میان خود روان‌شناسان، روان‌پزشکان، پزشکان افرادی هستند هرکدام از این‌ها، پاردایم مختلف و متفاوتی را در کار خودشان دنبال می‌کنند و من نمی‌دانم که بین این‌ها چه میزان تعامل و گفتگو وجود دارد.

یکی از موارد دیگر این است که گروه‌های متفاوتی هستند که از نظر رشته‌ای نه تنها تفاوت دارند بلکه می‌توان گفت با همدیگر تضاد دارند که این تضادها حتی با حفظ مواضع متفاوت طرفین در جایی باید به گفتگو بیانجامد. این گفتگوها به زندگی اجتماعی ما کمک می‌کند و بحران‌هایی که ما در زمینه‌های مختلف با آن‌ها مواجه هستیم کاهش می‌دهد. ما از نگاه جامعه شناسی وقتی به جامعه توجه می‌کنیم می‌بینیم که در جامعه، مقولاتی مانند افسردگی، اضطراب و ناامیدی نسبت به آینده وجود دارد و در زمینه‌های دیگر هم تاثیر می‌گذارد و ما در این می‌مانیم که این را یک اختلال روان‌پزشکی بنامیم یا یک اختلال اجتماعی بدانیم. آیا این یک بحث جامعه شناختی است یا یک بحث روان‌شناسی و روانپزشکی؟ به هر حال این اختلالاتی که در حوزه‌ی روان‌شناسی رخ می‌دهد دریچه‌ای است که بتوانیم مسائل اجتمااعی را در پرتو آن تجزیه و تحلیل کنیم.

از طرف دیگر هم انتظار داریم که این دیدگاه در بین گروه‌های روان‌شناسی و روان‌پزشکی هم جریان داشته باشد، تا آن‌ها هم به اهمیت امر اجتماعی و اهمیت فاکتورها و عوامل اجتماعی توجه داشته باشند که می‌تواند بر بیماری‌های روانی تاثیرگذار باشد.

ابتدا این‌که چرا اختلالات روان‌پزشکی گفته می‌شود و اختلالات روانی گفته نمی‌شود و چرا اختلالات ذهنی گفته نمی‌شود؟ چرا به آن اختلال اجتماعی نمی‌گوییم؟ خود این نامگذاری می‌تواند معنادار تلقی بشود. این نام‌ها به یک معنا به آن چیزی که ایدئولوژی حرفه‌ای می‌گوییم ارتباط دارند. شما شاید با ادبیات جامعه شناسی آشنا نباشید و علم را علم بدانید و بگویید که ربطی با مقولاتی مانند منافع حرفه‌ای و علایق حرفه‌ای ندارد. درصورتی‌که از نظر جامعه شناسی رشته‌های مختلف علمی به نحوی مرتبط با بحثی به نام Professional Interest که خود این ممکن است به معنای منافع حرفه‌ای باشد یا ممکن است به معنای علائق حرفه‌ای باشد ربط دارد. این نامگذاری‌هایی که ما می‌کنیم می‌تواند تحت تاثیر علائق یا منافع حرفه‌ای باشند که بسیار مهم است که ما هر چیزی را چگونه نامگذاری می‌کنیم.

مطرح شده که ما ۱۲ و نیم میلیون افراد را داریم که دچار اختلال روان‌پزشکی هستند، و از این تعداد فقط ۴/۴ میلیون نفر که معادل ۳۵ درصد این جمعیت هستند، در سال گذشته به روان‌پزشک مراجعه کرده و خدمات روان‌پزشکی دریافت کرده‌اند. این آماری که داده شد بر این مبنا بود که از این ۴/۴ حدود ۲/۲ حداقل درمان را دریافت کرده‌اند و درمان به اندازه کافی دریافت نشده است. در این‌جا بحث این بود که ما باید کاری بکنیم که سواد سلامت روان شهروندان افزایش پیدا کند، به گونه‌ای که به مقدار بیش‌تری به مطب‌های روان‌پزشکان مراجعه کنند. با توجه به این آمار و این نظریه باید تلاش معطوف به این باشد که ۸ میلیون باقی مانده که به مطب‌های روان‌پزشکی مراجعه نکرده‌اند، به این مطب‌ها مراجعه کنند. من فکر کردم که به نحوی اگر تعداد مراجعین به مطب‌های روان‌پزشکی به ۱۲ میلیون برسد، ایران به یک بیمارستان روانی بزرگ تبدیل شده. یعنی مطب‌های روان‌پزشکی شلوغ خواهند شد و ...در همچین سیکلی اگر در کشور قرار بگیریم یک وضعیت اسفباری رخ داده است.

اگر در سال تعداد ۱۲ میلیون به این مطب‌ها مراجعه کنند به نظر من رسید که نکند روان‌پزشکی و روان‌شناسی در این کشور دارد از یک دانش - حرفه به یک  صنعت- بازار تبدیل می‌شود که هدفش بیش‌تر جلب مشتری است و بیشتر گسترش دادن بازاری است که در آن کار می‌کند. ما با این رخداد مواجه هستیم، یعنی با رخداد صنعتی شدن.

 

ما برای شهروندان باید به عنوان متخصص چیزی ببریم که بتوانیم به آن‌ها استقلال ببخشیم. به عنوان یک روحانی اگر ما بخواهیم واسطه فیض خدا و جامعه باشیم ایجاد مشکل می‌کنیم، اما باید بیاییم و ظرفیت های روانی افراد را تقویت کنیم.

در واقع یک نوع تکنولوژیسم دارد در جامعه حاکم می‌شود که آن گرایش صنعتی در پزشکی هم ممکن است به این تکنولوژیسم دامن بزند. به محض این‌که شما مشکل دارید به پزشک بروید. اگر هم سواد سلامت روانی داشته باشید می‌دانید که این یک اختلال یا مشکل روان‌پزشکی است و به روان‌پزشک مراجعه می‌کنید، تا شما را درمان بکند. این‌جا ظرفیت‌های انسانی برای حل مسائل روانی چه می‌شوند؟ این‌جاست که من می‌گویم فقط این نیست که برای درمان باید به روان‌پزشک یا پزشک مراجع کرد، بلکه انواع دیگر درمان و مراقبت را هم داریم. در وهله اول به نظرم مراقبت اجتماعی و نقشی است که جامعه می‌تواند در مراقبت افراد داشته باشد. حتی جامعه یک نقش شفابخش دارد، به ویژه اختلالات ذهنی در بازگشت و ارتباط با جامعه است که می‌تواند حل و درمان بشود. از نظر پایه هم بسیاری از بیماری ‌های ذهنی پایه‌اش در اختلال رابطه فرد با جامعه است.

یعنی هم از حیث پایه و هم از حیث درمان می‌توانیم به اهمیت جامعه تاکید کنیم و درواقع امر اجتماعی را می‌توانیم مقدم بشماریم. هر چند این امر مطلق نیست، یعنی همیشه اختلالات ذهنی پایه اجتماعی ندارد. یعنی شاید همیشه نتوان این‌چنین قانون کلی را ارائه داد. اما در درون این سه پایه ما می‌توانیم بازی بکنیم. به این معنا که بگوییم اختلالات ذهنی در مواردی ممکن است که پایه بیولوژیکال داشته باشد. درمواردی پایه روانشناسی صرفا دارد. و در مواقعی هم ممکن است پایه یک اختلال ذهنی کاملا اجتماعی باشد. رابطه من با همسرم یا دوستم یا جامعه‌ام به هم می‌خورد و در این‌جا با این اختلالی که در رابطه من و جامعه به وجود می‌آید، احتمال این وجود دارد که من دچار افسردگی یا... بشوم.

بنابراین ما با این سه پایه بازی می‌کنیم و به‌طور نسبی می گوییم که هرکدام از این‌ها را باید به عنوان یک احتمال در نظر گرفت. اما این‌که صرفا ما معتقد باشیم که اختلالات ذهنی دارای پایه بیولوژیک است، به نظرم این یک ایدئولوژی حرفه‌ای پزشکان است که صرفا دلایل بیماری‌ها یا اختلالات ذهنی را بیولوژیک بدانند و درمان را هم صرفا یک درمان بیولوژیک یا از طریق دارو بدانند. مقداری هدف این است که این ایدئولوژی را ما نسبی بکنیم و از آن حالت اطلاق خود آن را خارج کنیم. همان‌طور که اگر جامعه‌شناسان هم معتقد باشند که کلیه اختلالات ذهنی پایه اجتماعی و درمانشان هم کلا اجتماعی است، آن‌ها هم به نحوی درگیر یک ایدئولوژی حرفه‌ای جامعه شناسانه شدند. بنابراین آن‌چه که من می‌خواهم ارائه کنم یعنی جایی که امر اجتماعی مقدم می‌شود مساله سوسیوسایکوبیولوژیکال مطرح می‌شود. اما همیشه هم نمی‌خواهم بگویم که این فرمول صادق است، چرا که ممکن است گاهی اوقات شما با اختلالاتی مواجه بشوید که کاملا پایه زیستی دارد.

به هر حال بحث استقلال بخشیدن به فرد و اهمیت دادن به استقلال فردی است. یعنی این‌که فرد باید آن توانمندی را پیدا کند که به روح و روان خودش مسلط باشد و دانش روانشناسی و روانپزشکی مانند بسیاری از دانش‌های دیگر باید یک نقش رهایی‌بخشی داشته باشد. که به نظر می رسد که این کار را در کارهای فروید می توان دید. یعنی در مدل فرویدی هم امر زیستی به صورت اید، هم امر روانی به صورت اگو و هم امر اجتماعی به صورت سوپر اگو وجود دارد. مفهوم سوپر اگوی #فروید بسیار شبیه مفهوم وجدان جمعی است که افرادی مانند #دورکیم مطرح می‌کنند. درواقع روانکاوی فرویدی کمک به خود فهمی فرد می کند. یعنی هدفش این است که بیمار را به یک سطحی از آگاهی برساند تا بیمار بتواند خودش را بفهمد. بنابراین کاری که یک روانکاو انجام می دهد گفتگو و مشاوره است. نظریه انتقادی در جامعه شناسی درواقع تحت تاثیر این نظریه فروید است. مانند این‌که به افراد چگونه می‌توان کمک کرد که دریابند که ایدئولوژیک فکر می‌کنند و اساسا اسیر پیش‌داوری‌های خودشان هستند.  یک روشنفکر هم در جامعه سعی می‌کند که یک نوع روانکاوی جمعی انجام بدهد. و دراین روانکاوی جمعی امکان رهایی یک سری آدم‌ها را فراهم بکند. نه این‌که من آن‌ها را آزاد بکنم.

برخلاف این می‌بینیم که دانش روان‌شناسی در دوره متاخر بیش از پیش افراد را به خود وابسته می‌کند و به جای رهایی‌بخشی افراد در خدمت یک نوع بازاری قرار گرفته که این دانش‌های روان‌شناسی به صورت بسته به فروش می‌روند. مثلا فروش موفقیت در بازار. البته بسیاری از رشته‌ها از جمله جامعه‌شناسی هم به تعبیر #سی_رایت_میلز در خدمت مارکتینگ قرار گرفته و نه در خدمت کریتیکال تئوری. به هر حال بحث تجاری شدن روح مطرح شده است که اگر بخواهیم آن را رستگار کنیم باید یک سری کالاها که در بازار وجود دارد را خریداری کرد و مسائلمان را حل کنیم.

به هر حال علم به طور کلی یک گرایش تحلیلی دارد و از طرف دیگر هم یک گرایش کل‌گرایانه دارد. در نگاه تحلیلی شما باید کلیت را باز کنید و به تکه‌های مختلف تقسیم کنید. درواقع یک نگاه دکارتی است. گرایش دیگر این است که نه تنها آن کل را به اجزا کوچک‌تر تفکیک نمی‌کنید، بلکه آن را  در درون یک امر کلی‌تر قرار می‌دهید. یعنی یک نگاه تصعیدی است. در ابتدای مطرح شدن امر روانی این دو گرایش را داریم. رویکرد اول درواقع همان رویکرد غالب بر پزشکی در عصر مدرن و دوره معاصر است. اما رویکرد دوم درواقع تصعید جامعه شناختی است. یعنی برگرداندان امر ذهنی به امر اجتماعی است. یعنی اگر مشکلی وجود دارد، در عناصر جزئی بدن ما نیست، بلکه در یک کلیتی است که آن کلیت همان جامعه است. سوژه انسانی در این‌جا آسیب دیده است در صورتی‌که روان‌شناسی با ذهن کار دارد. یعنی در روان‌شناسی وقتی فرد دچار آسیب می‌شود به معنای این است که اگو، اید و ... آسیب دیده است و دیگر سوژه، سوژه نیست. به این معنی که از کنش اجتماعی و ارتباطی ناتوان است و نمی‌تواند تاثیرگذار باشد. قدرت تعامل و تحمل و حضور در جمع‌های انسانی را ندارد.

حتی اگر فرد در درون جمع هم هست، احساس تنهایی می‌کند و دچار یک نوع ناامنی هستی‌شناسی است. همه این‌ها نشانه‌هایی است که نشان می‌دهد که چگونه سوژه انسانی دچار مشکل می‌شود. درواقع من در اینجا دارم یک نوع تصعید جامعه شناسی انجام می دهم. فروید این ناتوانی را در سطح خانواده می‌دید، در صورتی‌که مکتب انتقادی این‌ها را در سطح جامعه می‌بیند. یعنی رابطه فرد با نهادهای اجتماعی دچار مشکل شده است. اما این نهادهای اجتماعی چه چیزهایی هستند که می‌تواند فرد را بیمار کند؟ مساله هویت جمعی، مساله همبستگی اجتماعی، این‌ها نقش شفا بخشی دارند. بنابراین در جامعه‌ای که این‌ها مخدوش می‌شوند، بیماری‌های روانی افزایش می‌یابند. به دلیل این‌که Self یا خود فرد که از نظر جامعه شناختی یک خود اجتماعی است نمی‌تواند شکل پیدا بکند، افراد قادر نیستند که به شخصیت خودشان شکل بدهند، یا به تعبیری توانایی شکل دادن به شخصیت خودشان را ندارند.

وقتی تعادل اجتماعی به هم می‌خورد، تعادل روان‌شناختی دچار تغییر می‌شود. وقتی رسانه ملی تعادل ندارد و کارش ترویج خشونت و تک گویی و طرد اجتماعی و عدم بازنمایی تنوع در جامعه است و افکار عمومی را به خوبی بیان نمی‌کند و تکثر اجتماعی – فرهنگی را به خوبی بازنمایی نمی‌کند، نمی‌تواند تصویر مثبتی از آینده به  آدم‌ها منتقل کند. در سطح جامعه افسردگی، ناامیدی، اختلال و اختلالات ذهنی افزایش می‌یابد. این نیست که دلیل روان‌شناختی یا دلیل بیولوژیک دارد، دقیقا معنایش اجتماعی است. یعنی فضای اجتماعی این تاثیرگذاری را می‌کند. یکی از چیزهایی که بسیار شفابخش است مساله گفتگوی اجتماعی است.

درواقع افسردگی ناشی از این است که ظرفیت‌های صحبت و گفتگو در یک جامعه از بین می‌رود. حال شما مدام نسخه بنویس و دارو بده هرچند نمی‌گویم که این کار را نکن. مثلا ۱۰ نفر خودشان را از پل پائین می‌اندازند و روان‌شناس می گوید، دلیلش افسردگی ریشه دار درفرد بوده و افسردگی هم منجر به خودکشی می‌شود. درحالی‌که اینجا یک مساله اجتماعی دارد رخ می‌دهد هرچند نمی‌گویم که این فرد افسرده نبوده که خودکشی کرده، اما پایه آن افسردگی اجتماعی است. باید ببینید که در جامعه چه اتفاقی دارد می‌افتد. ورود در سیاست درمان بخش است. مثلا شما توجه کنید در برخی از برهه‌ها به ویژه در زمان انتخابات که جوانان در عرصه سیاسی وارد می‌شوند شور وشوق و امید پیدا می‌کنند. چه کسی آن زمان افسرده است؟ فعالیت سیاسی به دلیل اینکه جامعه را شکل می‌دهد، مناسبات اجتماعی را تقویت و سرزندگی اجتماعی ایجاد می‌کند.

بنابراین جامعه‌ای که سیاست زده بشود بیماری ذهنی در آن افزایش می‌یابد. ما به این مقولات توجه نمی‌کنیم. توجه نمی‌کنیم که ضعف زندگی اجتماعی برای روح و روان بشر بسیار آسیب زننده است. زندگی اجتماعی باید تقویت شود، زندگی سیاسی باید تقویت بشود، مشارکت اجتماعی باید تقویت شود. افسردگی چیزی بجز ناتوانی در مشارکت اجتماعی و ورود در گفتگوی اجتماعی و تاثیرگذاری در جامعه نیست. شرایطی که امکان مشارکت اجتماعی را سلب کند افسردگی با خود می‌آورد.

 

منبع: مجله تلگرامی تجربه‌های روان‌پزشکانه‌

مطالب مرتبط


دیدگاه کاربران

برای ثبت دیدگاه وارد وب سایت ما شوید.