روانکاوی چگونه به خودشیفتگی می‌نگرد؟


«خودشیفتگی» اصطلاحی است که تقریباً اکثر مردم با آن آشنا هستند و در مکالمات روزانه و در رابطه با افراد به‌کرات از آن استفاده می‌کنند. درواقع تعریف خودشیفتگی یا فرایند شکل‌گیری خودشیفتگی از منظر روان‌کاوی متفاوت با آن چیزی است که سایر رویکردهای روان‌شناسی، روان‌درمانی و روان‌پزشکی از آن استفاده می‌کنند.

در رویکردهای مختلف روانشناسی به فردی خودشیفته گفته می‌شود که در کودکی توجه زیادی دریافت کرده و به‌تبع آن انتظاراتی در کودک شکل گرفته که ممکن است در آینده به شکل خودشیفتگی بروز کند؛ یعنی درواقع توجه زیاد یا حمایت بیش‌ازحد از کودک منجر به خودشیفتگی خواهد شد؛ اما از منظر روانکاوی که به‌واقع رویکرد پیچیده‌تری است و ناهشیار افراد را بررسی می‌کند و نظرش این است که «ما بیش از آنکه بدانیم چه هستیم درواقع نمی‌دانیم چه هستیم» یا «در حقیقت، انسان آن چیزی نیست که می‌گوید بلکه آن چیزی است که نمی‌گوید»، خودشیفتگی تعریف و دلایل دیگری دارد و نشان‌دهنده اهمیت تعیین‌کننده و قابل‌توجه بخش ناهشیار سیستم روان ما می‌باشد.

از منظر روانکاوی فردی خودشیفته است که در کودکی و یا بعدازآن، حتی در نوجوانی مورد بی‌توجهی قرار گرفته و فرد برای اینکه سیستم روانش دچار شکاف و پارگی (spiliting) نشود، خود درصدد آن برمی‌آید که خودش را دوست داشته باشد؛ یعنی اگر این اتفاق بیفتد که هیچ‌کسی کودک را دوست نداشته باشد و خودش هم خودش را دوست نداشته باشد سیستم روان او از هم می‌پاشد و به‌طور مثال اتفاقی می‌افتد که در افراد اسکیزوفرنیک مشاهده می‌کنیم. در اختلال شخصیت اسکیزوئید نیز می‌بینیم که این افراد احساس «همه‌توانی» (omnipotent) دارند و از آنجا که هیچ تمایلی به رابطه با افراد دیگر ندارند، دائم خود را در ذهن خودشان تقویت می‌کنند که به‌مرورزمان منجر به خودشیفتگی در آن‌ها می‌شود.

بسیاری از شخصیت‌های درون‌گرا نیز در یک شرایط متعادل که بتوان تمام متغیرها را کنترل کرد، بیش از برون‌گراها خودشیفته هستند زیرا بیشتر در ذهنیت خودشان سیر می‌کنند و همین موضوع ویژگی‌ها و رگه‌هایی از خودشیفتگی را در آن‌ها تقویت می‌کند و پرورش می‌دهد.

برخی از رویکردهای روانکاوی بر این عقیده‌اند که فرد خودشیفته کسی است که در بدو زندگی‌اش و دوران کودکی تا نوجوانی و حدود قبل از بیست‌سالگی، درصدد آن بوده که سیستم روان خودش را تقویت کند و دائم تصور می‌کرده که آدم مهمی است؛ زیرا اگر بپذیرد که اهمیتی ندارد، برای سیستم روان او یک مسأله شکننده و جدی است و ممکن است کاملاً از هم بپاشد.

البته واکنش افراد متفاوت است و خودشیفتگی درواقع نوعی مکانیسم دفاعی در فرد است و این‌گونه خودش را توجیه می‌کند و خود را به‌عنوان فردی مهم می‌پذیرد؛ البته ممکن است آن فرد واقعاً آدم مهمی نیز باشد اما این مکانیسم دفاعی تنها ازآن‌جهت مورداستفاده قرار می‌گیرد که احساس می‌کند اطرافیان، خانواده و یا سایرین او را دوست ندارند یا موردتوجه آن‌ها نیست.

ممکن است خودشیفتگی در افرادی که دارای نقص جسمانی هستند و یا از شرایط محیطی بدی استفاده می‌کنند نیز به‌وجود آید.

گاهی نیز شخصیت‌های مختلفی را می‌بینیم که علیرغم شرایط محیطی بسیار سختی که دارند، به جایگاه بسیار ممتاز و سرآمدی می‌رسند؛ زیرا آن‌ها خودشان را در بازنمایی‌ها و تصوراتشان بزرگ می‌بینند و این خودبزرگ‌بینی اگرچه ممکن است به پیشرفت آن‌ها کمک کند اما درگذر زمان تبدیل به خودشیفتگی می‌شود و اگر شدت یا فراوانی‌اش زیاد باشد ممکن است تبدیل به «اختلال شخصیت خودشیفته» شود که دیگر چیزی فراتر از رگه‌ها و نشانه‌های خودشیفتگی مطرح خواهد شد.

 

اگر سئوالی در این زمینه هست یا نیاز به کمک دارید، کارشناسان «به‌اندیشان» در خدمت شما هستند؛ با ما تماس بگیرید. 


دکتر حامد نقاشیان

روانشناس




نام
نام خانوادگی
ایمیل
عنوان
متن