جام جهانی فوتبال، به مثابه روان آدمی!


این روزها تب و تاب جام جهانی خیلی‌ها را شیفته خود کرده و من هم مثل آدم‌های دیگر به تماشای فوتبال نشستم. تفاوت بازی‌ها و برد و باختی که بین تیم ها اتفاق می‌افتاد برایم جالب بود. نوع بازی تیم‌های ضعیف، بیشتر دفاعی بود؛ انگار تنها تلاش بازیکنان محافظت از خود برای گل نخوردن بود و تیم‌های قوی‌تر تمام تمرکز خود را بر حمله می‌گذاشتند، حتی اگر گل می‌خوردند هم انگار برایشان اهمیتی نداشت و دست از تلاش برنمی داشتند.
این بازی‌ها در ذهنم به مثابه روان آدمی درآمد.  نوزاد آدمی تنها موجودی است که به خاطر استیصال در رفع نیازهایش سال ها نیازمند مراقبت یک «دیگری» است، درنتیجه نوزاد انسان نیازمند رابطه است برای حفظ خود و بقا. حال این نوع رابطه است که اهمیت پیدا می‌کند، مادری که به نقل از وینیکات «به اندازه کافی خوب» است یا نیست و مادری که توانایی همدلی با کودک را دارد و نیازهای او را می¬فهمد. اگر این «دیگری» که به عنوان ارضاکننده نیاز نوزاد در مقابل او قرار می‌گیرد، بتواند با همدلی نیازهای نوزاد را بفهمد، نوزاد می‌تواند از فضای تشویش و استیصال برای رفع نیاز خود بیرون آید و  دچار اضطراب نشود چرا که خود را در موضعی همه‌توانانه درک می‌کند.

 حال اگر «دیگری» یک مادر ناکام کننده باشد چه اتفاقی می‌افتد؟
در این شرایط مادر بدون همدلی در یک موضع نابرابر و همه‌توان در مقابل نوزاد ظاهر می‌شود؛ گویی قدرت در دست اوست و نوزاد توان مقابله با قدرت او را ندارد. از دیدگاه فیربرن، در این شرایط نوزاد در لاک روانی خود فرو می‌رود. او که می‌داند نیازش دیده نمی‌شود، به نیازهایش حمله می‌کند و خود را به خاطر داشتن همچین نیازی سرزنش می‌کند. نوزاد هر چیزی را به‌عنوان یک حمله به ساختار روانی خود درک می‌کند و اجازه ورود دیگری را به این ساختار نمی‌دهد. همه چیز برایش بلوکه می‌شود چراکه همیشه خود را در درون، موجودی ضعیف و نیازمند می‌بیند که هیچ‌گاه نیاز و خواسته‌هایش ارضا نمی‌شوند و توان مقابله با دیگری را ندارد؛ همچون تیم‌هایی که خط دفاعی محکمی برای خود می‌سازند تا هیچ جای نفوذی برای تیم مقابل باقی نماند.
 آنها از خود محافظت می‌کنند، انگار می‌دانند که می‌بازند و «دیگری» برایشان آنقدر قوی است که تنها باید از خود در مقابلش دفاع کرد و ورود توپ به دروازه‌شان به معنی نابودی و حذف است درحالی‌که ترس در تیم‌های بزرگ جهان، کم‌تر وجود دارد. انگار یک آرامشی هست که اگر امسال نشد دوره بعد می‌شود. درواقع این اطمینان به خود و ترس از شکست و اعتماد به دیگری از ابتدای تولد همواره همراه آدمی هست. وقتی ترس ما از شکست در رابطه، مانع از تجربه آن می‌شود، می‌توانیم نگاهی به روابط اولیه خود بیندازیم. روابطی که الگویی در ذهنمان شکل داده و ما را در تجربه الگوی دیگر ناتوان کرده است. 
در تیم‌های بزرگ، شکست به معنای نابودی تجربه تلقی نمی‌شود؛ آنها در تلاش هستند ولی از میزان اهمیت و توانایی خود اطمینان خاطر دارند. شکست برایشان به معنای خود شکست است نه نابودی. نوزادی که در ابتدای تولد با مادری همدل روبه‌رو است، اطمینان دارد که نیازهایش دیده می‌شود و برطرف خواهند شد. نوزاد در شرایط استیصال نمی‌ماند چرا که می‌داند اگر شکستی در رسیدن به لذت برایش اتفاق افتد، مقطعی است و به ترمیم باور دارد.
«مادر به اندازه کافی خوب» به همین معناست، مادر در بسیاری از موارد در برآوردن نیازهای کودکش شکست می‌خورد ولی در تلاش است که با همدلی صدای گریه فرزندش را بفهمد.


اگر سئوالی در این زمینه هست یا نیاز به کمک دارید، کارشناسان «به‌اندیشان» در خدمت شما هستند؛ با ما تماس بگیرید.

 

مانا علوی

مانا علوی، کارشناس ارشد روانشناسی است و در زمینه روان­ تحلیلی با رویکرد object relation فعالیت می‌کند. 




نام
نام خانوادگی
ایمیل
عنوان
متن